|
امام زمان
عاشقان امام زمان
جمعه 6 دی 1392برچسب:, :: 13:5 :: نويسنده : alikian
كه چراعشق به انسان نرسيده است؟ چرا آب به گلدان نرسيده است؟ چرالحظه باران نرسيده است؟ ...وهركسي كه در اين خشكي دوران به لبش جان نرسيده است، به ايمان نرسيده است. وغم عشق به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دل خسته زشيرازبيايدبنويسدكه هنوزم كه هنوزاست، چرايوسف گمگشته به كنعان نرسيده است؟ چراكلبه احزان به گلستان نرسيده است؟ دل عشق ترك خورد،گل زخم نمك خورد،زمين مرد، خداوند گواه است،دلم چشم به راه است؛ ودرحسرت يك پلك نگاه است. ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه خدايا برسد كاش به جايي؛ برسد كاش صدايم به صدايي... عصراين جمعه دلگير وجود توكناردل هربيدل آشفته شود حس، توكجايي گل نرگس؟ به خداآه نفس هاي غريب توكه آغشته به حزني است زجنس غم وماتم، زده آتش به دل عالم وآدم مگراين روز وشب رنگ شفق يافته درسوگ كدامين غم عظمي
به تنت رخت عزاكرده اي اي عشق مجسم كه به جاي نم شبنم بچكدخون جگردم به دم از عمق نگاهت نكندبازشده ماه محرم كه چنين ميزند آتش به دل فاطمه آهت به فداي نخ آن شال سياهت به فداي رخت اي ماه بيا، صاحب اين بيرق واين پرچم واين مجلس واين روضه واين بزم تويي؛ آجرك الله،عزيزدو جهان يوسف درچاه،دلم سوخته ازآه نفس هاي غريبت دل من بال كبوترشده،خاكسترپرپرشده،
همراه نسيم سحري روي به فطرس معراج نفس گشته هوايي وسپس رفته به اقليم رهايي به همان صحن وسرايي كه شما زائرآني وخلاصه شود آياكه مرا نيزبه همراه خودت زير ركابت ببري تابشوم كرب وبلايي؛ به خدا درهوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد، همه گويندبه انگشت اشاره: مگراين عاشق بيچاره ي دلداده ي دل سوخته ارباب ندارد؟ توكجايي؟توكجايي شده ام بازهوايي... گريه كن گريه وخون گريه كن آري كه هرآن مرثيه را خلق شنيده ست شماديده اي آن راواگرطاقتتان هست كنون من نفسي روضه مقتل بنويسم؛ وخودت نيز مددكن كه قلم دركف من همچوعصا دركف موسي بشود چون تپش موج مصيبات بلنداست. به گستردگي ساحل نيل بلند است. ...واين بحرطويل است وببخشيداگراين مخمل خون برتن تبدارحروف است كه اين روضه ي مكشوف لهوف است.
عطش برلب عطشان لغات است وصداي تپش سطربه سطرش همگي موج مزن آب فرات است. وارباب همه سينه زنان كشتي آرام نجات است؛ ولي حيف كه ارباب((قتيل العبرات)) است؛ ولي حيف كه ارباب ((اسيرالكربات))است؛ ...ولي هنوزم كه هنوزاست حسين بن علي تشنه ياراست وزني محو تماشاست زبالاي بلندي، الف قامت اودال همه هستي اودركف گودال و سپس آه كه؛((الشمر...)) خداياچه بگويم كه(( شكستند سبو را وبريدند...)) دلت تاب ندارد به خدا باخبرم ميگذرم ازتپش روضه كه خود غرق عزايي، تو خودت كرب و بلايي؛ قسمت ميدهم آقا به همين روضه كه درمجلس ما نيز بيايي، تو كجايي.... توكجايي....
اثربرادرعزيزسيدحميد برقعي كه درحضور مقام معظم رهبري قراعت گرديد جمعه 6 دی 1392برچسب:, :: 13:2 :: نويسنده : alikian
دلم می خواهد برایت عاشقانه بنویسم : می خواهم از آمدنت بگویم .. از رسیدنت ... از پایان شب های بلند غیبتت .... عشق من : آرزو می کنم روزی بیایی و در حضورت برایت جشن آغاز امامت بگیرم مولاجان ... بیا ببین : هنوز که نیامده ای ، بزمی عاشقانه آراسته ام برایت تا قدم بر خانه ام بگزاری و کلبه ام را به نور وجودت مُنور کنی عزیز ... در بالای مجلس برایت جایگاهی تدارک دیده ام که همیشه به یادت خالی می ماند ! راستی چرا نمی آیی ؟ میهمانانم هر سال در جشن امامتت سراغت را از من می گیرند که آقایم کجاست ؟ چرا دیر کرده ! چرا به میهمانی خودش نرسیده ؟! ... نمی دانم جانِ مهدی : جوابشان را چه بگویم ؟ اما با لبخندی به یاد آمدنت به آنها می گویم در راه است :.... آقایم در راه مانده ، میرسد .. ! بیا ببین آقاجان : برای هدیه به میهمانان مجلست از جمکرانت - نقش - خانه ات را آورده ام تا با دیدن خانه ی آسمانی ات به یادشان بماند که برای آمدنت دعای فرج بخوانند... ا گر شد به میهمانی ام بیا مولاجان : قول رسیدنت را داده ام .. لااقل سَری به بزم عاشقانه ام بزن مولاجان : شادمانه هایم برایت دلتنگ اند .. شب که میشود دلم هوایت را میکند : امشب سَری به آسمان دنیا زدم ؛ همین چند لحظه ی پیش ! نگاهم که به ماه زیبا افتاد : به ناگاه به یادت افتادم که چقدر جای صورت آسمانی ات بر سینه ی آبیه آسمان خالی ست مولاجان .. به ماه گفتم هر چقدر هم که زیبا باشی باز هم سهم ت از دنیا همین یک تکه آسمان است و بس .. اما من خورشیدی دارم که اگر روزی بَنای تابیدن کند تو را شرمنده می کند .. خورشیدی دارم که سهم ش تمام هستی و ماسِواست : هر چه را که بخواهد در نگین انگشتری اش دارد ... در گوشه ی نگاهش : به وجودش - هستی - برپاست و به اشاره اش روزگار می گردد.. دلتنگت شدم : می خواستم با نگاه به آسمان سلامی عاشقانه بر محضرت روانه کنم تا بدانی از روی زمین این گوشه ی دنیا : بی نهایت دوستت دارم مهدی جان .... خاطرت آسوده آقاجان قلب من تا روز آمدنت فقط برای تو عاشقانه می تپد ... مهدی جان: به جز دستهای پر قدرت تو راهی نیست که قلب پر از فراموش من از نام پر از حیاط تو آکنده شود و می دانم ، می دانم مهربانی تو را آن قدرت هست که قلبم را چنان وسعتی بخشد که از محبت تو سیراب شود. آقای من کرم کن و بر من بتاب ... مهدی جان ! دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود. جمعه ها دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت دوباره مثل صدها سال دیگری که خون گریسته است اشک سرخ می بارد به خود می گویم : " آقایم باز هم نیامد....." درست جمعه ها ، وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت مثل لاله ای که زیر پا لگد شود چروکیده و رنجیده می شود با خود می گویم این درد عاقبت مرا خواهد کشت ، و بعد به خود نهیب می زنم که ** او خواهد آمد ** و آنگاه از دیدگانم قطره ای اشک می چکد و از سوزان ترین پرده اندوهم می گویم : مهدی جان درست که من بدم و لایق تو نیستم امّا ... مولای من: من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو كلبه غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام در كلبه را باز كن به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را كنار بزن مرا خواهي ديد.... با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است
به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست و بهترين منتظر، منتظر توست مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم: گر عشقى هست و عاشقى نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم در انتظارت مى مانم و از خداى بزرگ مى خواهم كه ظهورت را نزديك گرداند ما محتاج يك نگاه گذراى شما هستيم، زودتر ظهور كن و قلب رهبرمان را شاد گردان ما و رهبرمان در انتظار تو مى مانيم. خدا كند كه بيايى و ما هم يكى از يارانتان باشيم به جز دستهای پر قدرت تو راهی نیست که قلب پر از فراموش من از نام پر از حیاط تو آکنده شود و می دانم ، می دانم مهربانی تو را آن قدرت هست که قلبم را چنان وسعتی بخشد که از محبت تو سیراب شود. آقای من کرم کن و بر من بتاب ... امروز هم از صبح منتظرت بودم. خانه دلم را آب و جارو كرده بودم براي تو. چشم هايم از پگاه، يكسره به در بود. گوش هايم را سپرده بودم به سمت هر صدايي كه ميتوانست نشاني از تو را به همراه داشته باشد. مي دانم قابل نيستم،اما خيلي دلم مي خواهد ببينمت؛ جمعه ها، همه جمعه ها،ديدگانم را به سمت آمدن تو مي دوزم؛ دلم نيز پيوسته سرك مي كشد تا ببيند چه هنگام مي آيي. گوش هاي من،صادقانه عاشق صداي تو هستند. نه من تنها؛كه همگان، انتظار ديدن روي تورا دارند. همه دوستت دارند. همه عاشق تو هستند. دنيا،بي تو فاقد گل و عطر معناست. اي پسرفاطمه؛مهدي جان؛ ما را درياب
مهدی جان ! دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود. جمعه ها دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت دوباره مثل صدها سال دیگری که خون گریسته است اشک سرخ می بارد به خود می گویم : " آقایم باز هم نیامد....." درست جمعه ها ، وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت مثل لاله ای که زیر پا لگد شود چروکیده و رنجیده می شود با خود می گویم ایت درد عاقبت مرا خواهد کشت ، و بعد به خود نهیب می زنم که ** او خواهد آمد ** و آنگاه از دیدگانم قطره ای اشک می چکد و از سوزان ترین پرده اندوهم می گویم : مهدی جان درست که من بدم و لایق تو نیستم امّا...
جمعه 6 دی 1392برچسب:, :: 12:58 :: نويسنده : alikian
تو در پشت کدامين رنگين کمان پنهان شدهاي که هيچ تلألؤ خيره کنندهاي نميتواند پيدايت کند؟ درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||